خدایم را یک روز از تو قرض می گیرم!
به! الان تعجب کردین که دارین تو این وب مطلب جدید می خونید نه؟!
زنده ام ... نفسی می اید و می رود اما نپرسید چه طور که شاهنامه هفتاد من(به فتح میم) کاغذ هم کمه... دغدغه فکری می شه تو ذهنتون عذاب وجدان می گیرین!!
نمایشگاه پلیس (به کسر پ) ـ به قول یکی از دوستان ـ هم زیر پوشش رادیو جوان قرار گرفت(البته هنوز یک روز برای گفتن فعل گرفت مونده) و بوستان گفتگو یه جورایی وعده دیدار رادیو جوانی هاست...
اما...
دیشب یک نکته خیلی جالب در سریال " یوسف پیامبر (ع)" نظرم رو جلب کرد. اون هم پلانی بود که زلیخا "آمون" رو برای یک شب از معبد قرض(!!!) گرفت تمام شب باهاش صحبت کنه...
خدایی که بنده اش می تونه اون رو از خواب بیدار کنه , به دست بگیره , برداره , ببره خونه تا باهاش صحبت کنه و در عین حال در زمان صحبت اون فرد با خداش , خداش(!) هیچ تسلط دیگه ای بر نه تمام جهان که حتی بر یک میکرومتر اونورترشم نداره!
حالا فکر کن خدای من و شما هم اینطور بود!
فکر کن طرف داره می ره زیر تریلی 18 چرخ می گه خدایا کمکم کن! بعد خدا هم بگه حالا برو تو صف! تا کار اینا رو راه بندازم بعد بیا! برو واسه 6 ماه دیگه بیا!بعد شش ماه روح طرف می ره می گه کاری نداشتم هرچی بود حل شد!
فرض کنین شما هم خدایی مثل "آمون" داشتین (البته دور از جون!) راست و حسینی فکر می کنی یک لحظه به خدات شک می کردی؟! می گفتی این چه خداییه که من بنده اش باید ورش دارم تا بتونه جا به جا شه؟! یک لحظه ذهنتون می رفت به این سمت که شاید یکی بزرگتر از این حرفا هم هست که می شه بهش تکیه کرد؟!
فکر می کنی می گفتی من یه خدای دیگه ای دارم یا از اوج تعصب تا ته تهش پای خدای سنگ و چوبیت می موندی؟!
شک می کردی نه؟!...
اللهم صل علی محمد و آل محمد
بسم الله الرحمن الرحیم