با رادیو جوان جوانی کن !
سلام. سلام به همه اونایی که دیشب مثل من حدودا ساعت ۳۰/۲ بعد از گوش دادن یک سبد ترانه خوابیدن و صبح ساعت ۶ بیدار شدن تا ساعت ۳۰/۶ بتونن یک صبح یک سلام رو گوش بدن و الان یعنی ساعت ۸:۸:۱۲ صبح روز سه شنبه ۱۹ تیر ماه ۱۳۸۶ از خستگی به زور دارن وبلاگشون رو بروز می کنن چون دیگه در طول روز برای انجام این کار وقت ندارن! در عین حال: سلام! یه سلام پر انرژی به همه اونایی که سحر خیزند! اونایی که حسابی پر انرژی و سرحال هستید و صبح از "دنده ی چپ!" بلند نشدید سلام! ------------------------- پلان دو(خارجی) فرض کنید شما کارمند یک اداره دولتی هستید.(پلان قبلی که گفتم انسان پولدار همه باور کردن ولی حالا که می گم کارمند همه این کلمه کارمند رو سانسور می کنن چه برسه به این که فرض کنن!) و از طرف اداره به شما ماموریت داده می شود به یکی از شهرستان های دور از محل زندگی خود بروید. از انجایی که شما بعد از ظهر راه می افتید و فکر می کنید که تا شب نشده به مقصد می رسید(زهی خیال باطل!)ساعت 3 _ 3:30 یا همون 15 _ 15:30 راه می افتید و از ان جایی که شما انسانی بسیار خوش سفر هستید و هر جا چهار تا گل و گیاه می بینید 45 دقیقه اتراق و استراحت می کنید و در شروع سفر حتی گوشه چشمی هم به نقشه نینداخته اید تا ببینید شهرستان مورد نظر چه قدر تا محل زندگی شما فاصله دارد همچنان خوش خیال که پیش از ساعت 10 در هتل مشغول استراحت هستید. ولی خب در خواب هم شما نمی تونید قبل از ساعت 10 در هتل باشید مگر این که با سرعت نور حرکت کنید(اگه می تونی حرکت کن!) فاصله مقصد تا مبدا شما یه چیزی حدود مسافت غرب تا شرق ایرانه و جز راه اسفالت هیچ راه دیگر ارتباطی از جمله فرودگاه و راه اهن ندارد!(ولی این که در نظر شما اصلا مشکلی به حساب نمی یاد!) خلاصه در حدود ساع 7:30 یا همون 19:30 خودمون شما با اتومبیلی جوش اورده در وسط کویر لوت که از تابش بی مثال افتاب سوزان می شه روی هر کدوم از سنگ های کویر "استیک" درست کرد! گرفتارید! شما هم به خاطر این که قصد سفری سبک رو داشتید تنها یک بطری اب 300 میلی لیتری با خود همراه اورده اید! دو راه بیشتر ندارید یا 300 میلی لیتر اب رو برای خنک کردن موتور ماشین به کار ببرید یا این که خودتون اون رو نوش جان کنید تا از گرما در اون کویر برهوت جان ندهید اما در صورت انتخاب راه دوم باید یک شب مهمون کویر بودن رو هم تجربه کنید(در واقع به جان بخرید!) یکی دو ساعت اول شب رو با روشن کردن چراغ بالای سرتون و زدن سوت خود رو سرگرم می کنید و این رو بگم که شما دارای 100% اعتماد به نفس هستید که از این 100% اعتماد به نفس 99% اون اعتماد به نفس کاذبه!( عدد کوچکیه نه؟! اصلا این قدر کوچیکه که به چشم نمی یاد!) سرما و ترس دست به دست هم می ده تا در ظلمات شب شما عینهو "بید" بلرزید تا جایی که از صدای نفس زدن خودتون هم وحشت می کنید! این ترس با شنیدن صدای گرگی که تصویری سیاه از دور برای شما نمیان هست و زبون گرگ از شدت تشنگی نیم متر اویزونه! تکمیل می شه! تا جایی که می رید کف ماشین می شینید و دست به دعا می شید که اگر نجات پیدا کنید تجدید نظری در این اعتماد به نفس بیش از اندازه خود می کنید! (عمرا"!) ییهو! چشمتون می خوره به ضبط ماشین! CD رو برمی دارید و در ضبط می گذارید اما چون شما در حال لرزیدن این کار رو انجام دادید CD رو بر عکس در ضبط می گذارید و فاتحه CD خونده می شه و تنها یک راه برای ایجاد صدای "دلنگ دلنگی"(خودتون می دونید که نقل قول از چه کسیست!) وجود داره که ان هم رادیوست. با کوشش فراوان بالاخره موج رادیو روی یکی از شبکه ها جواب می ده که :جوانه! رادیو جوان در حال پخش نمایش رادیویی هست و از اون جایی که شما خیلی خوش شانس هستید نمایش امشب "داستان دراکولاست!"(تبریک می گم! واقعا چه سعادتی! این همه شانس دیگه اخرشه! ترستون هم که تکمیل شد دیگه!) بعد از شنیدن نمایش فوق العاده دوست داشتنیه "دراکولا" نوبت می رسه به "خط قرمز کنکور"! باز هم از بخت و اقبال بی نهایت بلند شما که این بار دیگه تقصیر رادیو جوان نیست شما همیشه از کنکور وحشت داشتید و در زمان کنکور دادنتون 6 بار در سر جلسه افت فشار خون پیدا کردید و ۳ بار هم به خاطر کابوس های شبانه خواب موندید و به جلسه نرسیدید تا بار دهم(با هزار نذر و نیاز) قبول شدید! خلاصه بعد از "خط قرمز کنکور" صدای سعید پورمحمودی رو می شنوید که مشغول اجرای "یک سبد ترانه" هست و شما انچنان در ارامش فرو می روید که متوجه نمی شوید کی صبح شد! و بالاخره به مقصد می رسید! اما عهدی که با خود می بندید این است که یک خط و یک گوشی تلفن همراه بخرید چون اون شب نتونستید به یک سبد ترانه SMSبزنید تا سعید پورمحمودی SMS شما رو بخونه! (اما در مورد بقیه اتفاقات و اعتماد به نفس خود هیچ تجدید نظری نمی کنید!) توصیه می شود حتما بخونید! سلام . این اولین بخش از قسمت جدیدی از وبلاگ ۷پارازیته!!!!! توصیه: *خواندن این داستان توسط جوانان زیر ۷۷ سال توصیه نمی شود! البته اگر دل و جیگرش رو دارید بخونید! ولی نه حیفه که نخونید! پس: محدودیت سنی ندارد! *اگر مخاطب شبگرد این وب و علی الخصوص این داستان هستید سفارش می کنم در کنار خود رادیویی روشن کنید یا اگر دسترسی ندارید( که بعید می دونم این طور باشه و همگی شنونده حرفه ای رادیو ان هم از نوع جوانش هستید) در کنار خود اهنگی را اماده پخش کنید و دکمه PLAY را در هنگام خواندن داستان زیر بزنید تا صدای"دلنگ دلنگی"(به گفته فرشید منافی) یا "دوبس دوبسی" موسیقی متن شما باشد چون در ان هنگام شب "تیک تاک" ساعت باعث ازار روحی شما و فرو رفتن در عمق فاجعه( ببخشید داستان!) و باور ان می شود! ***حالا خود دانی دوست داری به توصیه ها گوش کن دوست داری نکن! مقدمه: با برداشتی ازاد از مطلبی از خانواده سبز در صدد ان برامدم که ثابت کنم: "چرا رادیو؟" در ضمن این داستان ادامه دارد البته در پلان های متفاوت! پلان یک (خارجی) : فرض کنید (ببینید تاکید می کنم فرض کنید! فقط فرض کنید! نگفتم باور کنید!) شما ادم مولتی میلیاردری! هستید که از شدت پولداری نمی دونید که چه جوری میشه این همه پول رو خرج کرد! مشتری همیشگی یک اژانس انتیک مسافربری هستید و برای گذراندن تعطیلات تابستان قصد سفر به یک کشور اروپایی و مکانی شاد و انتیک و رومانتیک و ارام و دلنشین و ... رو دارید(توی رویا و خیال فرو نرو! ادامه رو بخون) . خلاصه شما به وسیله کشتی (اون هم از نوع اختصاصی برای شما با کلی خدمه و ...) از طریق سرویس دهی این اژانس به سفر می روید. در شروع سفر هوا بسیار عالی و خوب و خنک و افتابیست (خیالات خام!). ناگهان ابر سیاهی اسمان رو می پوشونه و طوفان شدیدی بر پا می شه که اون روز که عینهو بهشت برین بوده رو به جهنم تبدیل می کنه! خلاصه جونم براتون بگه که کشتی نابود می شه و همه سرنشینان به دیار باقی می شتابند جز شما! شما بر تخته چوبی سوار بعد از چند روز جون به لب شدن و شناور بودن بر اب و سکته زدن از دیدن کوسه ها و نهنگ های قاتل که از دور برای شما باله! تکون می دن و شما هزاران بار ارزوی مرگ در اون جهنم و طوفان رو می کنید اما ارزو می کنید که کاش کارم به نهنگ و کوسه نمی کشید!(داریم به جاهای خوبش می رسیم!) به ساحل یک جزیره متروکه (البته عاری از وجود انسان نه جک و جونورهای گوناگون اعم از شیر و ببر و مار و خرس و عنکبوت! و گوریل و ... البته البته این وسط چند تا اهو و گوره خر و بز و بره و از این جور حیوون های نجیب هم پیدا می شه) می رسید! خلاصه یک روز رو بعد از رسیدن به ساحل دور از جونتون! دور از جونتون! بلا نسبت! بلا نسبت! عینهو مرده رو ساحل طاق باز افتادید و چنان در خواب عمیقی فرو می روید که اگر کل جزیره زیر من ها اب! فرو بره شما همچنان در خواب نسبتا ناز هستید و فکر می کنید , یعنی در خواب , رویا(خیال خام!) می بینید که هر چیزی که تا به حال بر سر شما خراب شده تنها خواب است یعنی کابوسه! اما " زهی خیال باطل" (این جمله رو با تاکید بخونید!) بالاخره از خواب بیدار می شید و می بینید که این کابوس به واقعیت پیوسته و هیچ راه فراری نیست. دست می کنید در جیب مبارک و موبایلتون رو در می یارید(حالا بگذریم که چه جوری بعد از این که این همه در اب غوطه ور بوده هنوز کار می کنه و عجیب تر این که چه طور بعد از اون همه ماجرا هنوز در جیب شماست!) و این گوشی فوق العاده سیستماتیک! شما به رادیو مجهز است! ( این رو یادتون هست که شما انسان پولداری بودید! این که می گم بودید به این خاطر هست که شاید دیگه نباشید و ...!) و گوشی شما نه تنها در جزیره متروکه بلکه در کره ماه هم رادیو رو می گیره!( فقط رادیو می گیره و این نکته رو یاد اور بشم که انتن برای تلفن صحبت کردن و SMS زدن جهت در خواست کمک نمی ده و به کل انتن تعطیل می باشد!) بماند که این گوشی شما چه پدیده ای ان هم از نوع عدیده است! با نیش تا بنا گوش "در رفته" (باز هم تاکید می کنم"در رفته" چون این حالت کاملا بی اختیار پدید امده و شما هیچ اراده ای در مقابل ان و کنترلش ندارید!) رادیو رو روشن می کنید و صدای فرشید منافی! را می شنوید که مشغول اجرای "زیر افتاب" است و شما که در این ماجرا گرفتار شدید و دو هفته ای بیش که صدای ادم ایزادی را نشنیده اید با شنیدن صدای فرشید منافی روحی تازه! می یابید! و نوید ان به شما داده می شود که اگر تا اخر عمر هم در ان جزیره متروکه زندگی کنید "رادیو جوان همواره با شماست" البته خدا می دونه که چه جوری قراره موبایلتو شارژ کنی! حالا باز بگو "چرا رادیو؟". می خوام ببینم توی اون "ناکجا اباد کشف نشده توسط بشر دو پا" از کجا می خوای تلویزیون و رادیو و اینترنت و روزنامه و ... گیر بیاری و بتونی از تنهایی درای؟ گفتم بازم می گم گوشی شما تنها کاری که در حال حاضر قادر به انجام دادنش هست پیدا کردن امواج رادیو ان هم از نوع جوانش هست! و تنها موجی که میگیره جوانه! حالا شما بعد از یک هفته که مخاطب رادیو جوانید و به کل یادتون رفته که چه بلایی سرتون اومده تنها ارزویی که دارید و تنها حسرتی که شب ها خواب رو از چشمان شما می گیره این است که شما نمی توانید با ۲۲۰۴۰۰۰۰ و ۲۲۰۵۰۹۵۲ و همچنین ۳۰۰۰۰۸۸۱ تماس بگیرید!!! حالا این که شما عقلتون رو از دست دادید یا خیر "تنها خدا داند و بس!"
نوشته شده در نوزدهم تیر 1386ساعت
8 AM توسط یه پارازیتی| |
نوشته شده در ششم تیر 1386ساعت
4 PM توسط یه پارازیتی| |


